آنچه در سال 2016 به من آموخته است: تفاوتهای غیر قابل مقایسه ما

"یک چیز ممکن است اتفاق بیفتد و یک دروغ کامل باشد؛ ممکن است اتفاق دیگری رخ ندهد و حقیقت تر باشد. "

- تیم اوبراین ، چیزهایی که انجام داده اند

درک من از درگیری اجتماعی در ایالات متحده از اوایل سال 2012 با قتل Trayvon Martin آغاز شد. با گذشت سالها و در حالی که تیراندازی های مشهورتر اتفاق می افتد ، من بارها و بارها همان چیزها را می دیدم - همه فکر می کردند که برداشت آنها یا تعبیرشان از آنچه اتفاق افتاده درست است. نه تنها این ، همه فکر می کردند هرکسی که با آنها مخالف باشد یا گنگ یا غیر اخلاقی است. منظورم این نیست که موارد واضح را در اینجا دوباره بازگو کنم. در یک مقطع ، من اعتقاد داشتم كه اگر بیشتر افراد عقاید متفاوت خود را با هم به اشتراک بگذارند ، جامعه در مورد اتفاقاتی كه رخ داده و پیامدهای آن اتفاق نظر خواهد داشت. من گیج شدم که چگونه مردم می توانند فیلم دقیقاً همان فیلم مردی را که در حال تیراندازی است یا مردی که در حال خفه شدن است به تماشا بنشینند و به چنین نتیجه گیری های کاملاً متفاوتی بیایند.

از آن زمان و به ویژه در سال 2016 ، من به چارچوبی برای توضیح اختلافات اجتماعی و توضیح اینكه چرا فکر می کنم آمریکایی ها اساساً نمی توانند با یکدیگر آشتی دهند ، پرداخته ام. چارچوب برجسته این است که همه افراد دارای تجربیات ، هویت های فردی و هویت گروهی هستند که تصور خود را از اخلاق و جامعه تصمیم می گیرند. این اختلافات در ادراک - تحت شرایط درست نهادی - جامعه قبیله ای را ایجاد می کند که در برابر خودش قرار می گیرد. علاوه بر این ، مردم در درجه اول علاقه مند به کمک به خود و اعضای قبیله خود هستند ، و همچنین معتقدند که بیان عقاید اجتماعی-سیاسی آنها به واقعیت برای جامعه بهترین نتیجه خواهد بود.

در زیر چهار قطعه شواهد یا دلایل پشت پرده من آورده شده است.

1. "ذهن درستکار"

کتاب "ذهن درستکار" جاناتان هاید در مورد این است که چرا محافظه کاران و لیبرال ها با هم اختلاف ندارند. هاید اظهار می کند آنچه که موقعیت شخص را در مقیاس حزبی تعیین می کند ، ارزشی است که آنها در برخی از فضایل اخلاقی قرار می دهند. لیبرال ها تمایل دارند بر فضایل مهربانی و انصاف تأکید کنند و به شدت از حمایت از قربانیان ظلم تأکید کنند. در همین حال ، محافظه کاران تمایل به ارزش دادن به چیزهایی مانند وفاداری و اقتدار و در عین حال ارزش آزادی فردی نیز دارند.

آنچه من فکر می کنم برای خارج کردن از کتاب هایید مهم است این است که هویت سیاسی ما ناشی از تجربی یا عقلانیت بیش از حد نیست ، بلکه هویت سیاسی ما ناشی از داشتن برخی از فضیلت های بالاتر از دیگران است. برای این که این کار را با روشی متفاوت انجام دهیم ، روانشناسی اخلاقی می گوید که ما منطقی نیستیم ، همانطور که دوست داریم فکر کنیم. در عوض ، مردم تمایل دارند که چیزها را به واقعیت نشان دهند و سپس استدلالهای منطقی برای توجیه دلیل احساسات خود ایجاد کنند. حرف دیگر برای این کار ، تعصب تأیید یا منطقی بودن است. ما تمایل داریم که تجربی نباشیم ، بلکه تصمیم می گیریم که با احساس خود تصمیم بگیریم که چه چیزی می خواهیم درست باشد و آن احساسات را در انتها منطقی می کند. به همین دلیل محافظه کاران و لیبرال ها هر دو استدلال قانع کننده دارند زیرا به فضایل اخلاقی مختلفی متوسل می شوند. به عنوان مثال ، هنگامی که کالین Kaepernick ، ​​خطاکار NFL ، به بی عدالتی و ظلم در سیستم دادرسی کیفری اعتراض کرد ، بسیاری از لیبرال ها از او حمایت کردند و معتقد بودند که وی اظهارات جسورانه و مهمی را بیان می کند. در همین حال ، بسیاری از جمهوری خواهان اقدامات او را بی احترامی به جانبازان و کسانی که در ارتش خدمت می کنند فهمیدند.

نحوه بازگشت این چارچوب به این صورت است که شیوه ای که افراد برای ارج نهادن به برخی از فضایل نسبت به دیگران ارزیابی می کنند از طریق تجربه و هویت خودشان است. به عنوان مثال ، من به عنوان یک اقلیت ، تمایل دارم که فضایل عدالت و انصاف را ارج بگذارم ، زیرا شاهد نژادپرستی بوده ام و تجربه کرده ام و در نتیجه احساس می کنم بسیار قاطع هستم که اشتباه است. برای بیان دقیق تر ، تجربیات و هویت ما تعیین می کنند که چگونه می خواهیم رأی دهیم ، زیرا آنها تحت تأثیر فضایل و ارزشهای ما قرار می گیرند.

2. انتخابات ریاست جمهوری سال 2016

برای شروع کار می خواهم بگویم که این مربوط به پیروزی دونالد ترامپ نیست. این در مورد نحوه نزدیک شدن دونالد ترامپ به پیروزی است. من درمورد این موضوع صحبت نمی کنم که چگونه ترامپ موفق به کسب دو درصد از چهل و شش درصد از رأی دهندگان شد ، اما من درمورد چگونگی انتخاب وی از سی درصد به چهل و چهار درصد از حوزه انتخابیه صحبت می کنم. به بیان صریح ، اقدامات دونالد ترامپ باید او را برای ریاست جمهوری رد صلاحیت می کرد. و این به معنای من نیست که به عنوان یک لیبرال با ذکاوت بالا صحبت کنم - شصت درصد از رأی دهندگان گفتند که احساس می کنند دونالد ترامپ برای رئیس جمهور بودن صلاحیت ندارد ، اما او هنوز هم پیروز شد. آنچه به من گفت این است که حزب در ایالات متحده واقعاً قدرتمند است. هر حزب با چهل و پنج درصد از رأی دهندگان شروع می شود زیرا طرف مقابل خیلی ضعیف به نظر می رسند. یک تحقیق تحقیقاتی پیو نشان داد که بزرگترین محرک حزب سازی این بود که مردم سیاست های احزاب مخالف را خطری برای کشور می دیدند.

اینکه چرا پارتیزان بودن چارچوب اساسی در این چارچوب است ، به دلایلی است که در ابتدا ذکر شد. عقاید سیاسی ما از فضیلتهای ارزشمند ما ناشی می شود و فضیلتهای ما از تجربیات ما ناشی می شود. هویتها و قبایل ما - که بسیار پیچیده هستند- به شدت بر تجربیات ما و برعکس تأثیر می گذارند.

پیامد همه اینها این است که حزب سازی - اختلاف نظر سیاسی - ناشی از قبیله گرایی است. و اتفاقی که وقتی من قبیله می زنم این است که دیگران را تهمت می زنیم. در این حالت ، ما مخالفان سیاسی خود را به دشمنانی تبدیل می کنیم که نه تنها علیه ما بلکه در مقابل خیر جامعه نیز هستند. اگر اعتقاد ندارید ، فقط به اینكه مردم پس از انتخابات چگونه واکنش نشان می دهند ، نگاه كنید - به ویژه چگونگی واکنش لیبرال ها غم و اندوه لیبرال ها این بود که آمریکا آینده ای از نژادپرستی ، سوء استفاده ، زنوفوبی و طرد را برگزیده بود. بسیاری از مردم - من خودم - احساس می کردم که نتایج انتخابات اساساً با کسانی که به عنوان انسان هستند مخالف بودند. از نظر بسیاری ، انتخاب دونالد ترامپ نمایانگر خاموشی زنان ، LGBTQ + و افراد رنگی بود.

3. رئیس جمهور منتخب دونالد ترامپ

برای روشن شدن ، من در اینجا در مورد حامیان اصلی دونالد ترامپ صحبت می کنم. من در مورد کسانی که در ابتدای انتخابات به او رای داده اند و کسانی که او را به پیروزی در انتخابات سوق دادند ، صحبت می کنم. به نوعی این یک مطالعه موردی برای چارچوب است. اگر بخواهم سخنان خود را خلاصه کنم ، من شنیده ام که چنین چیزی به نظر می رسد:

این افراد که عمدتاً طبقه کارگر سفید و بدون تحصیلات دانشگاهی هستند ، احساس می کنند که نخبگان آمریکایی آنها را شکست خورده اند - هم GOP و هم دموکرات ها. نخبگان از نظر اجتماعی لیبرال شده اند و به کمک اقلیت ها و گروه های علاقه ویژه وسواس پیدا کرده اند. دولت مملو از فروش های نولیبرالی است که به ستون فقرات جامعه آمریکا - روزمره آمریکایی ها اهمیت نمی دهند. تحت دولت اوباما طبقه اجتماعی اقلیت ها و مهاجران به قیمت این آمریکایی ها روز به روز افزایش یافته و کشور را ویران می کند.

بیایید این کار را از طریق چارچوب اجرا کنیم. ادراک از جهان که مبتنی بر تجربه و هویت آنهاست. بررسی. اعتقاد دارند ایده های قبیله آنها برای جامعه بهترین است. بررسی. این باور که "دیگری" یا "دشمن" اساساً برای جامعه بد است. بررسی.

4- چپ و ضد نژادپرستی

همین کار را می توان در طرف دیگر طیف انجام داد. درمورد موضوع عدالت نژادی ، لیبرال ها چیزی شبیه به این حرف می زنند:

اقلیت های این کشور با نژادپرستی نهادی و قدمت برده داری مواجه بوده و هنوز هم با آن روبرو هستند. شکل مدرن نژادپرستی سیستمی در درجه اول در سیستم عدالت کیفری وجود دارد که با آمریکایی های سیاه پوست ناعادلانه رفتار می کند - که اغلب منجر به مرگ یا حبس می شود. جامعه به طور جدی برای عدالت نمی جنگد زیرا مردم بر امتیاز خود می نشینند و وجود نژادپرستی را انکار می کنند. افرادی که مخالف هستند طرفداران بزرگ ، نژادپرست و مخالف پیشرفت آمریکا هستند.

نتیجه

من می خواستم این کار را با چیزی امیدوار کننده به پایان برسانم ، اما آینده احساس می شود بیش از حد نامشخص است. بخشی از من تصدیق می کند که تقسیم ما به عنوان یک کشور خیلی خوب می تواند غیرقابل جبران باشد - و واقعاً اینگونه احساس می شود. شاید قبیله گرایی سرنوشت بشریت باشد ، مهم نیست. با این حال من همچنین می دانم که شرایط زمان فعلی ما بی نظیر است. من می دانم که نهادهای سیاسی ، رسانه ای و اجتماعی ما به شکلی ترقی می کنند که باعث تفرقه می شود و شاید این تغییر کند.

- بروس ژانگ